موجود زمینی در اقامتگاه بومی خود

 

یک مشت نگفته که خفه ام می کند

این بار خدا هم با فرشته هایش خودکشی کرده

دلم گرفته، گرفته، گرفته... آنقدر که بعد از چند روز این وبلاگ را به روز می کنم

 

من خسته، خسته / انار تَرَک

من پَرت/ انار، تکّه تکّه

من خون گریه.../ انار، دانه دانه دانه

من اتاقم اشک/ آب انار

 

گرفته، گرفته، گرفته

کلی دنبال خودکار یا یک چیزی برای نوشتن گشتم، انگار تمام نوشت افزار این خانه در اتاق کوچک من در طبقه پایین انبار شده و مجبور شدم تا در نرفته روی جعبه مقوایی موشواره جدیدمان بنویسم که یک گوشه ای افتاده.

گرفته، گرفته

از همه آدم ها، نه! از بعضی هایشان، از بعضی بچه های انجمن های مشهد که می خواهند به زور به تو سلام کنند یا جواب سلامت را بدهند یا پُز خوانده ها و شنیده هایشان را بدهند در حالی که می توانند یک منتقل کننده ی خوب باشند. و صفحه گذاشتن پشت سر دیگران را از شعر گفتن هم بهتر بلدند!!!

مثلاً اگر چشمشان به سید مهدی موسوی عزیز می افتاد، اینقدر راحت شایعه پشت سرش نمی ساختند...

این یک روایت مستند است:

همین چند وقت پیش یکی از بزرگان (به گفته ی خودش که ادعا می کند حافظ و سعدی هم خودشان را جار می زدند) که حدود یک سال است وارد فضای مقدس ادبیات شده است از گذشته ها چنین روایت می کرد: « آره اون وقتا که سید مهدی مشهد بود من بهش می گفتم این چرت و پرتا چیه به خورد بچه های مردم می دی؟ یک بار هم زدم تو گوشش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» در حالی که آقای مهدی موسوی اسم این آقا (آقای میم)  را هم نشنیده بود.

یک عده بچه دبیرستانی خاطرات دوران دبستانشان را (که در صحت آن شک بسیار است) به رخ هم می کشند و این جاست که دیگر کنترل آدم از دستش در می رود و صبر و قوره و حلوا پیش چشمش یکی است.  (آدم یاد چیز می افتد ؛ همان شعر معروف نمک خوردی...) همه که نمی توانند مثل فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم، الهام میزبان، خانم گریزپا و... به اعصابشان مسلّط باشند، و زلزله در امتداد گسل ها اتفاق می افتد

گرفته، گرفته، گرفته... حق هم دارد

ببینید خیلی رفتارها غیر قابل تحملند. من هم مدتی است بعضی جلسه ها را نمی روم. نگاه من به برخی جلسات اینجا مثل این است که جریان آبی زیر یک لایه یخ کلفت در جریان باشد. این افکار از وقتی در من شدت یافت که در یکی از کارگاه های آقای موسوی در کرج شرکت کردم و تازه فهمیدم چه خبرهایی می تواند باشد و نیست و دست این آقای میم هم شوخی شوخی همانجا رو شد.

همین شنبه توفیق اجباری حضور در دفاعیه کارشناسی ارشد دوست خوبم سمانه مصدق را داشتم، به هر دری زدم که از سعادت هم صحبتی با یکی از دوستان همان آقای میم، محروم شوم و نشد. در عوض در راه بازگشت لگدی نثار دیوار دانشکده ادبیات کردم.

این همه داستان، شعر، مطلب و فیلم قشنگ تو دنیا هست که به هم معرفی کنیم و امانت بدهیم و وقتمان را به جای(خیلی صریح بگویم) خاله زنک بازی ها و عمومردک بازی ها با چیزهای فوقِ فوق العاده خوب پُر کنیم. همین

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید (فروغ)

و بالاخره یک نوشته ی هشتادو پنجی:

ما انسان های کوچک

متولد می شویم

با پاهایی لاغرتر از برج ها،

میلاد بی گناه است.

کوزت ها هر روز متولد می شوند

و پیرمردهای مهربان بازنشسته تر از قبل.

وقتی کدو نمی بیند

تخمه هایش بی دلیل کور می شود.

کسی که نمی فهمد

مجبور نیست سردرد بگیرد.

حالا دندان هایت را مسواک بزن بخواب.

(یادش بخیر، این شعر مال آن وقت هایی ست که در دانشکده گنبدکاووس انجمن شعر داشتیم و تنها نقاد شعرهای من سید مسعود حسینی بود و بالعکس)

و به قول دوست عزیز، آقای سید جواد طباطبایی که همیشه موقع خداحافظی ها یادش می افتم:

اما قبول کن که خداحافظی بد است

یا اینکه  فکر کن که خدا، حافظی بد است...

 

/ 39 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مختار رنجیده یامچی

. = [گل] ------ سلام...[گل] ------- من چکار کنم از دست این سیدجواد مهربان .دوست داشتنی و عزیز ---------------------------------------------------------------------------- هرجا رفتم دیدم از من زودتر رسیده............. ---------------------------------------------------- خب شاید زرنگ‌تره.........[گل] ----------------------------------- خانم حسینی گرامی در اندوه شیرین هم لینک شدید. ------------------------------------------------------------- البته به قول سید ( با اجازه ) .[گل]

هادی

سلام زیبا بود و خوندنی موفق باشی و خوش تا همیشه فقط یه چیز یه خواهش همیشه خوش باش آرزوی دل اینه... برسه به آرزوهاش

فرهاد شکوهی

[گریه][گریه]چه خوبه که آدم فراموشکار نباشه[گریه][گریه]

negar

سلام خانومي من چي بگم كه مثل هميشه عالي بود دوست دارم يه خيلي

گم شده

خیلی بدی که فراموشم کردی

گم شده

من که یه روز رفیقت بودم

شهلا مساعد

عزیز کلهر شاعر جوان لرستنی و شاعر وحشت ایران بر اثر سکته قلبی در گذشت