ورم گلوی مورچه

 

من یک زمینی هستم و مجبورم به ساعت و تقویم ایمان داشته باشم.     سلاخ خانه شماره 5

 

10 مهرمبارک سالروز تولد پدر غزل پست مدرن سید مهدی موسوی

 

حق آن بود که پیش من می آمدی تا قدری با هم گریه کنیم.

(نامه ای به قدیس آگوستین/ یوستین گردر)

اولش یه جای تاریک

خط خطی گریه ی ماژیک

سرخی چشای ماتیک

دست و پای خیلی کوچیک

ورم گلویمورچه

حرف هایی که می زنم مهم نیست. زیر حرف هایی که نمی زنم خط بکشید/ که هیچ چیز چیز مهم نیست هیچ چیز/

 

با احترام به دکتر سید مهدی موسوی:

 

وسط خواب های صدبرگم

چند چیز ِ نوشته روی درخت

دفتر خاطرات یک دنیا

گم شده زیر سایه ی یک تخت

 

دست های پتو به روی تنم

بوسه های رسیده تا گردن

و پلنگ همیشه تنها و

شانه های مچاله اش در من

 

مثل لولو که صبح می خوابد

هرشب زندگی همینجایم

نصفه شب گریه می کند در تخت

«ابر شلوارپوش» تنهایم

 

زندگی توی کوچه ی بن بست

سعی کردم که تا تهش بدوم

مثل ماتیک های روی لبم

گوشه ی زندگیم را  بجوم

 

مثل یک چارگوش آبی رنگ

گوشه ی روسریم کز کردی

نسل گنجشک های ترسو را

توی دنیای منقرض کردی

 

حسرت لینک های آبی تو

وسط زندگی بی برگشت

«مثل تنها قدم زدن تا صبح

توی شب های خیس گوهردشت»

 

در انتظار بازگشت استاد...

 

 

 

قسمت هایی از شعر باد از تمام نقاط اردوگاه از  Octavio Paz:

 

اکنون بی جنبش است

کوه ها از استخوان و برف اند

اینان از آغاز اینجا بوده اند

 

امروز روز اول تابستان است

دو 3 پرنده باغی را اختراع می کنند

 

برادران ما در سانتودومینگو می میرند

اگر مهمات داشتیم اینجا نبودید

ما ناخن هامان را تا آرنج هامان می جویم

در باغ های دژ تابستانیش

تیپو درخت ژاکوبن ها را کاشت

سپس شکسته های شیشه در میان مأموران زندانی شده ی انگلیسی پخش کرد و به آنان دستور داد تا پوست آلت هاشان را ببرند

و بخورند

 

تو از حیاط بی حرف بعدازظهر بی رحم عبور می کنی

تنها آب،  آدمی است

در این خلوت شیب دار

تنها چشم های آدمی تو گریه می کند

 

روبروی درخت توت

تو نام مرا تکرار می کنی

پراکندگی سیلاب ها

جوانی با چشم های سبز

اناری به تو هدیه می کند

 

اسکلت های گاو بر چمنزار

بلخ

مجسمه ای فروریخته

 

چند نام را در میان غبار کندم

کنار این سیلاب های فروریخته

دانه های انار ذغال شده

سوگند می خوردم که خاک و باد باشم

پیچیده

بر فراز استخوان هایت

 

اکنون بی جنبش است

شب با درخت هایش خیمه می زند

شب با حشرات الکتریکی و چهارپایان ابریشمی

شب علف هایی که مرگان را می پوشاند

/ 112 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید جواد طباطبایی

سلام مهربان به روزم با یک کار جدید جدید غزل مثنوی سپید بیا خوشحال میشم. [گل] دوباره سلام دیوونه خوبی؟اونقدر گفتی کارام تکراریه که بعد از یکسال و خورده ای یک کار جدید گفتم اونم واسه یه عزیزی که فقط تو میدونی چقدر دوسش دارم.

صدیقه حسینی

سلام! به روزم با: کشف یک تاریخ تولد تکراری شعری زیر روسری مثنوی و بی حجابی یک مشت احساس متضاد! و مشتاق تر از همیشه منتظر حرف هایت....

ارمغان

سلام تا حالا زیاد از پست مدرن خوشم نمی یومد ولی با خوندن وب شما فکر میکنم باید بیشتر و دقیق کاراتونو بخونم به من هم سر بزنی خوشحال میشم لینکت میکنم

معصومه

به تو که فکر می کنم خوشحال می شم همین

سید جواد طباطبایی

سلام مهربان. ممنون از حضورت. بخت تو همیشه سپید سپید. اگه تو دیوونه ای من بیشتر. ضمنا در مورد امری که فرمودید سریعا اطاعت شد قربان. شاد باش میفهمی شاد باش. آرزوم خوشبختیته.[گل]

الهام تفرشی

سلام بزگورار به خوانش رباعی در "اشک شیرین " دعوتید بزم رباعی ها میزبان شماست .[گل]

ا ل ه ه

بهاری ديگر آمده است آری اما برای آن زمستانها که گذشت نامي نيست فغان که در پس ِ پاسخ و لبخند دل ِ خنداني نيست درووود و سپاس از دعوتت همه را نه .. ولی بیشترش را خواندم زیبا [گل] روبروی درخت توت تو نام مرا تکرار می کنی پراکندگی سیلاب ها جوانی با چشم های سبز اناری به تو هدیه می کند