شبا که ما بیداریم آقا پلیسه میخوابه

 

 

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی!

آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت»

پرنده از لب ایوان پرید

ـ مثل پیامی پرید و رفت...

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود.

فروغ فرخزاد

 

من باید فرار کنم، به همانجایی که همه ی فراری ها می روند.

من هر روز فرار می کنم و از کوچه های زیادی رد می شوم. انگشتهایم را روی پوست خانه ها می کشم و سلول هایم را روی دیوارها جا می گذارم. شاید روزی بیاید که انگشتانم تمام شوند، مثل گچ های تخته سیاهی که همیشه سیاه می ماند...

 خودکشی از نگاه یک ماهی

گریه در استکان تنهایی

قرص خواب هزارویک طبقه

پرت بودن کنار دمپایی

 

 

 

گریه پشت دریچه ی حمّام

نصف تیغ همیشه بارانی

خواب دیدن،سِرُم،پتو،یک تخت

گریه کردن به سبک ایرانی

 

 

 

در قطاری به مقصد تهران

اشک هایی که طعم دریا بود

کوپه ها در قطار خوابیدند

دختری که همیشه تنها بود

 

 

 

واگن هشت، کوپه ی دوّم

واگن تو شماره اش 10 بود

چشمهایی که بسته میشد در

چمدانی که آن تهِ ته بود

 

 

 

آستینم به فکر دستم شد

دکمه ای زیر سینه ام خوابید

دکمه بودن میان سوزن ها

مادری که مرا فقط زایید

 

 

 

تا به دست خدا سپرده شوم

زندگی از همیشه گُه تر شد

تختخوابی به عشق می پیچید

بچّه ی خانواده دختر شد

 

 

 

توپ سرخ و سفیدِ توی کمد

زنده ام مثل بچه بازی ها

یک جنین توی شیشه ی الکل

خودکشی در میان رازی ها

 

 

و یکی از همان نوشته های هشتادو پنجی :

 

و من روحم را

روی همین چمن ها م ی ک ِ ش َ م

تا سبز بشود

تا از خوشی سر برود

حالا سلول های من کلروفیل شده اند

 

                        ا

                        ل

                        ا

خودم را از درخت ب می کشم

نهایت خیال؛

سیب می شوم.
صدای نیوتن

س

ق

و

ط آزاد

سلول هایم جیغ می کشند

اجازه!

آوندهایم درد می کند.

بیهوشی و صدای تو مضطرب:

ـ آقای دکتر! همیشه فکر می کرد درخت است

پزشک عارضه ام را تشخیص می دهد؛

ـ "پلاسمولیز"

تو گریه می کنی و "تورژسانس" رخ می دهد...

 

 خِرد را چه سود

هنگامی که جاهل نانی را به چنگ می آورد

که همگان را به آن نیاز است.

برتولت برشت

 

 

آندره ی  وازنسنسکی ANDREI  VOZANESENSKY:

«بی خانمان»

ما دوره گردانیم

دوره گردان مسافر نور

خوشبختیم اگر بستری را به وام بگیریم

تا شب را در آن سپری کنیم

 

به یخدان یورش ببریم

آواز اجاق گاز مال ما نیست

بگذار تلفن زنگ بزند مال ما نیست

ما رانده شدگانیم بر خاکی بیگانه

محکومانیم در شهری سرد و بی قلب

تا پنهان داریم

ژرفترین چیزهایی را که احساس می کنیم

 

دلتنگی آورند این زیرزمین های زندگی مدفون ما

وقتی که بیدار شدیم این کاغذهای دیواری را بسوزانیم؟

با کاردی به تصاویر یورش ببریم؟

همه ی ظرف های چینی را ریز ریز کنیم

                             به خاطر جدایی از عشقمان؟

 

«مواظب آن ظرف چینی باش، مال ما نیست که بشکنی»

                                      

/ 114 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه حسینی علی آباد

چوبين به روزم با: دو كار كلاسيك و سپيد شعری از ژبینگو هربرت ZBIGNIEW HERBERT فكرهاي يك دختر كوچولو و بسياري مطالب خواندني ديگر منتظر حضورتان در مكعب سيماني ام هستم

امیررضا

سلام به وبم سر نزن به روز نیست امتحانم رو خوب ندادم شعرم بی اختیار من تو روزنامه شهر آرا چاپ شده شماره 3

امیررضا

سلام به وبم سر نزن به روز نیست امتحانم رو خوب ندادم شعرم بی اختیار من تو روزنامه شهر آرا چاپ شده شماره 3

مهدی جویباری

سلام. کارایه جدیدت خیلی عالین. در ضمن اول وب باید یه متن اضافه کنی که یه سری آدم بی جنبه خودشون رو صمیمی نگیرن البته بلا نسبت آقایون, فکر کنم خود طرف بفهمه.

پدرام

سلام آبجی ممنون از نظرت راستی با اجازه شما تجدید شدم ریاضی منفور ترین درس زندگیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11

محمد بهبودی نیا

سلام شاعر شعر ای خوبی خوندم ازت با احترام و البته با اجازه از شما در وبلاگ مرد بدون گذشته لینک شدید منزوی شعر های خوبی داشت حالمن بد شده ست منزوی ام

محمد بهبودی نیا

البته کامنت قبلی و شعرشو دلیل بر خودستایی نزارین چون شعرای من خوب نیست و منظورم اینه که افسرده م

محمد بهبودی نیا

البته کامنت قبلی و شعرشو دلیل بر خودستایی نزارین چون شعرای من خوب نیست و منظورم اینه که افسرده م

محمد بهبودی نیا

سلام شاعر با یه شعر سپید به روزم و منتظر نقد سازنده شما شاعر باشی و ماندگار [گل]