شعرهای یک ماهی سیاه آسمون جُل

 

سربازا آخرین فشنگاشونو چکوندن

اون وَخ

آروم واستادن سینه ی دیوار

تا دشمن برسه و تیربارون شَن

آخه واسه اونا فرق می کنه

که چه پرچمی تو باد تکون بخوره

اون روز بارون نمی اومدُ

سربازا واسه اولین بار تو زندگیشون

آفتاب دی ماهُ دوس داشتن

کادوی غمگین/ جواد کلیدری

 

 

«دیدار در شب» از فروغ که بی مناسبت با این روزهای من نیست. این روزهای لعنتی زورزورکی

 

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟

 

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب ـ این کتیبه ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اندـ

به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

 

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند؟

و این خمیدگان لاغز افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس می شود

آئینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله ی بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند

 

سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره ی فنا شده ی خویش وحشت نداشته باشد؟

 

آیا آن زمان نرسیده است

که این دریچه باز شود بازِ بازِ باز

که آسمان ببارد

و مرد، بر جنازه ی مرده ی خویش

زاری کنان نماز گزارد؟

تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد

 

خبر ادبی

افتتاح سایت هنری ـ ادبی همین فردا بود

نقل از وبلاگ غزل پست مدرن (دکتر سید مهدی موسوی)

شاید مهم ترین خبر این روزهایم افتتاح سایتی هنری باشد برای مجله ی شما یعنی: «همین فردا بود». این سایت که به یاری دوست و شاعر گرامی «امیر سنجری» آماده شده و فعالیت خواهد کرد فعالیتی فراتر از سطح مجله خواهد داشت.

در واقع این سایت برعکس مجله فقط مختص به شعر و آنهم «غزل پست مدرن» نخواهد بود بلکه سعی می کند از شعر آزاد تا داستان، از سینما تا فلسفه و هرچه شما بخواهید و بفرستید را در بر بگیرد. برای تماس با این نشریه ی الکترونیکی یا فرستادن کار می توانید با ایمیل خود من: sooe_tafahom@hotmail.com یا آی دی من: mehdi_bahal7@yahoo.com تماس بگیرید. و البته ایمیل خود مجله مهم ترین راه ارتباطی شما خواهد بود:

hamin_farda@yahoo.com

چند نکته:

الف) مطالب می تواند در هر قالب و شکلی باشد و تنها برای ما زیرمجموعه ی هنر بودن و کیفیت اثر مهم است نه هیچ چیز دیگر!

ب) اگر فکر می کنید در این سایت دسته بندی جناحی یا فکری وجود دارد می توانید خودتان امتحان کنید و یک کار یا مقاله یا... مفید از هر طیف مخالفی برای ما بفرستید تا با درج آن در سایت، خلاف ادّعای شما ثابت شود. ما فضای چندصدایی و اهمیّت دادن به مخالف آگاه را در مجله ایجاد کردیم و در سایت، این روند را ادامه خواهیم داد.

ج) مطالب سایت جز با هماهنگی شما و آنهم برای دچار نشدن به مشکلات قانونی و اینترنتی سانسـور نخواهد شد. ما امانتداری خود را قبلا در مجله ثابت و تاوان آن را هم پرداخت کرده ایم. پس خیالتان تخت تخت!

د) حتما به همراه اثر خود، دو عکس هم ضمیمه کنید. سعی کنید عکس ها با کیفیت باشند که ما در موقع کم کردن حجم و... به مشکل برنخوریم. آثار خود را حتما به صورت فایل Word به ایمیل attach کنید.

و «انتقام طبقاتی» متنی خواندنی از یک طبقه بندی انتخاباتی که بی شباهت به نظریه ی تکاملی داروین نیست در وبلاگ غزل پست مدرن

 

من از گشنگی نمی تونم بمیرم، چون کسی که خودش غذاس نمی تونه از گشنگی بمیره.

داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد/ماتئی ویسنی یک

 

این شعر به خستگی این روزهام از شبکه ها، تصاویر، گزارشات و حرف های تکراری تلویزیون که توی سرم نمی رود...

 

در من صدای گریه ی یک بچه اژدها

که فحش می دهد به تمام فرشته ها

توی دهان شعله ورش هیچ چیز نیست

داندان ها و ناخن دستاش تیز نیست

مثل کفی غلیظ که از آب خسته است

یک بچه اژدها، که نه اصلاً تمیز نیست

هی چرخ می زند وسط آب های داغ

در دست های کوچک صابون که لیز نیست

در حوله ای که شکل خودش را گرفته است

هی گریه می کند که دلش را گرفته است

از کوچه های در به در انقلابِ بوق

از بچه های ساکت و از ناظم شلوغ

از کشک های کیسه ای و یک سری دروغ

از گربه ای که غرق شده توی سطل دوغ

از گریه ی گلوله و باتوم در سرم

از خواندن نماز فُرادای در حرم

از خستگی جمع شده توی این صدا

از بغض های ول شده در صحن تا فضا

با چشم های یک حلزون فکر می کند

زُل می زند به تلویزیون فکر می کند

باران برای شستن یک مشت سیب کال

اندوه های خوردنی  سال های سال

زل می زند به مستند کشوری که نیست

با چشم های برفکی اش توی یک کانال

فکر پریدن از خودش و دورتر شدن

رفتن به بی نهایت دنیا بدون بال

حتی به قیمت همه ی چیزهای خوب

رفتن برای گم شدن از این همه سئوال

غمگین تر از همیشه به تو فکر می کند

آزادی  مجسمه های همیشه لال

می افتد از خودش، به کسی فحش می دهد

شاید به یک فرشته ی خوشحال و بی خیال

با گریه ی عروسک یک بچه ی عبوس

این بار توی یک چمدان می رود شمال

 

من دلم می خواهد به این همه صدای بد فحش بدهم

من دلم با یک فحش خالی نمی شود

من دلم پر شده است.

من دلم می گوید

همه ی بچه های کوچه بزرگ شده اند.

من دلم می گوید

همه ی بچه های کوچه به این همه صدای بد عادت کرده اند.

من دلم می گوید: ساکت!

شاید اسم من.../ سولماز دریانیان

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه حسینی علی آباد .جلبک() |
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او