شعرهای یک ماهی سیاه آسمون جُل
او دیگر داشت فکر میکرد که اگر برای مدتی سر جایش بایستد، دنیا متوجه نخواهد شد و و او به تدریج ناپدید میشود. (تارک دنیا مورد نیاز است/میک جکسون) مثل یک موش مرده خوشبتم مثل یک موش مرده غم دارم توی یک ابر گیج غوطهورم ترس از ارتفاع هم دارم «دکتر سیدمهدی موسوی» آیا بهتر نبود که میرفت و در قبر خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند. بدون وحشت از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟ (صدسال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز) غارماهی خستهای هستم که خودش را به شعر چسبانده انزوای کشندهای دارد چند کابوس از تو جامانده غارماهی بی سر و بدنی کنج دلگیر تکهای آبم زندگی توی عمق تاریکی چشمِ کوری که برده در خوابم غارماهی خسته از بدنش غارماهی فصل سرد فروغ حل شده بین قرص و خونابه غارماهی متهم به دروغ در کشاکش میان دنیاها بندِ نافی که میرسد به جنین روی فرش اُتاق خوابیده غارماهیِ متصل به زمین سهم من آیههای تاریکیست خسته از بغض، خسته از سیگار بین بود و نبودها ماندن تکیه داده به پشت من دیوار (مهر1390) YOWZAH(چشم ارباب) این قضیه مال خیلی قدیما نیست، یه عده رفتن او بالا مالاها، بقیهشونم رفتن اون پایین مایینا و گفتن: چشم ارباب، اطاعت آقا خاکستر نشست روی خاک، خاک نشت روی گرد و غبار اونا اعتقاد نداشتن که شلوغ کنن خیلی آروم، رفتن ته اتوبوس و گفتن: چشم ارباب، اطاعت آقا وقتی که اوضاع خراب شد، اونا یهکم دعا خوندن یه دست کوچیک رفت بالا و یهکم تکون خورد هیچ کاری نکرد، فقط گفت: چشم ارباب، اطاعت آقا. بعد همهشون رفتن بیرون و یهکم صبر کردن یهکم سئوال کردن و یهکم بیشتر التماس کردن یهکم خوشحال شدن و یهکم مست کردن یهکم فکر کردن و یهکم رأی دادن یهخورده امیدوار شدن و یهکم انتظار کشیدن خیلی بیشتر از یهکم تظاهرات کردن و خیلی بیشتر از یهکم به بهشت رفتن از یهکم بیشتر جنگیدن، از یهکم بیشتر راه رفتن تا اینکه آخرش، دیگه هیچکس نگفت: چشم ارباب، اطاعت آقا آخر این قصه رو خودت خوب میدونی اونا برابری رو بهدست آوردن، و حالا مث من و شما میتونن استوار و آزاد وایستن و بگن: چشم ارباب، اطاعت آقا. «شل سیلور استاین» و ترانهای کوتاه تقدیم به خشنترین پرستار دنیا: آدمـکای خــسـتــه خوابآور مــــؤثــر چشماتو آروم بـبـند خیره به طرح پوستر لیوان آبُ بـــــردار عُصارشُ ســـر بـکش فشــــار بده پـتــو رو بکوب سـرُ به بالـــش گریه بکن ســبـک شی بالشت از پَــــر، پـــُره فرشـــتــهها رو بشــمر شایــد خوابــت بـبـره بالـــشتُ بــغل کــن اینقــد نــگو که: ای کاش تو خونــهی جــدیـــدت فکـــر غــمی تـازه باش حس کردم روزی چه حجمی از خاک و خاشاک مرا خواهد پوشاند. حس کردم حجم ده بیست شهر ویران روی من انباشته شده و زیر من چیزی نیست جز انبوهی تکهتکههای سفال ابتدایی. (شب مادر/ کورت ونه گات)

